فرهنگ ملت دموكراتيك

مقالات1397/1/27

برگرفته از دفاعیات مانیفست تمدن دموکراتیک عبدالله اوجالان بُعد فرهنگي، عنصري مهم در شكلگيري ملتهاست

 

فرهنگ در معناي محدود كلمه، بيانگر ذهنيت سنتي و حقيقتِ عاطفي جوامع است. دين، فلسفه، ميتولوژي، علم و حوزه‌هاي مختلف هنري، از منظري محدود، فرهنگ يك جامعه را تشكيل مي‌دهند. به نوعي وضعيت روحي و ذهنيتي جامعه را بازتاب مي‌دهند. هنگامي كه ملت‌ها به دست دولت‌ـ ملت يا دولت تشكيل داده مي‌شوند، جهان فرهنگي دچار يك انحراف بزرگ شده و سلاّخي مي‌گردد. مدرنيته‌ي كاپيتاليستي سنت را به‌تمامي و همراه با كل حقيقت آن نمي‌پذيرد. موارد لازم و دلخواهش را از آن غربال كرده، در راستاي منافع خويش متحول مي‌نمايد و بدين‌گونه اخذ مي‌كند. چيزي كه تحت نام تاريخ فرهنگي مُهر خويش را بر آن نقش زده و پيش روي جامعه و فرد قرار مي‌دهد، مقوله‌اي به‌كلي متفاوت است؛ عبارت از بي‌تاريخي است به‌نام تاريخ و بي‌فرهنگي است به‌نام فرهنگ! به عبارت ديگر تمامي تاريخ و فرهنگ انسانيت را با عينك و غريزه‌ي «منفعتِ كاپيتاليسم» انتخاب مي‌كند و همانند ترسيم يك نقاشي جديد پيش رويمان به نمايش مي‌گذارد. مدرنيته‌ي كاپيتاليستي و مهم‌ترين عنصر آن يعني دولت‌ـ ملت، از اين لحاظ يك جنبش بزرگ خدشه‌دارسازي، بدنام‌گرداني و تحريف‌ سنت و فرهنگ است. از منظر حقيقت، ضربه‌ي بزرگي بر تاريخ و فرهنگ است. زيرا به نوعي ديگر نمي‌تواند قانون بيشينه سود و انباشت سرمايه‌‌ي حاصل‌شده را مشروعيت بخشد. مدرنيته و دولت‌ـ ملت، بدون برساخت دوباره‌ي فرهنگ و تاريخ آن‌هم به‌شكل منطبق با خودش، قادر نخواهد بود خود را تحقق بخشد. واقعيت نمايان‌شده‌ي مدرنيته و دولت‌ـ ملت، به‌منزله‌ي واقعيت و حقيقتي متفاوت از تاريخ و فرهنگ، معنايي جداگانه دارد.

ملت دموكراتيك با اعاده‌ي معناي واقعي به تاريخ و فرهنگ، سعي بر تشكيل خويش مي‌نمايد. تاريخ و فرهنگي كه دچار تحريف گردانده شده و سلاّخي شده باشند، گويي در روند شكل‌گيري ملت دموكراتيك به رنسانس دست مي‌يابند. به‌واقع رنسانسي كه در دوره‌ي برون‌رفت از قرون وسطي در اروپا صورت گرفت، معناي احياشدن يا تولد دوباره‌ي تاريخ و فرهنگ يونان و روم را با خود داشت. بعدها تمامي كشورها و اقوام اروپا و ابتدا نمونه‌ي ايتاليا دست به كار شدند، رنسانس خويش را صورت دادند و در روند مبدل‌شدن به ملت دموكراتيك موفق گرديدند. اين امر به معناي آن بود كه هر خلق با گذار از جهان‌رواييِ كاتوليك، به تاريخ و فرهنگ ذاتي خويش دست يافت و خود را به‌شكل ملت دموكراتيك برساخت. در سرآغاز روند تكوين ملت اروپا، عناصري رايج بودند كه به تاريخ و فرهنگ اتكا داشتند. عناصر مذكور اساساً تاريخ و فرهنگ خلق‌ها و اقوام بودند. بنابراين در ميان ملت‌هايي كه تشكيل مي‌شدند، گرايش دموكراتيك كفه‌ي سنگين‌تر بود. بعدها بورژوازي با توسعه‌ي گرايش طبقاتي خود و به‌ويژه برقراري هژموني‌اش در انقلاب فرانسه، كاراكتر[يا خصلت] ملت دموكراتيك را به ملتِ دولتي‌اي متحول نمود كه مُهر قدرت و دولت را بر خود داشت. مقوله‌اي كه در تمامي انقلاب‌هاي اروپا و به‌ويژه انقلاب كبير فرانسه ـ و ازجمله انقلاب روس نيز به‌شكل ديرهنگام‌تر‌ـ روي داد در اصل عبارت بود از ضدانقلابي كه دولت‌ـ‌ ملت در برابر ملت دموكراتيك و انقلاب آن صورت داد. دولت‌ـ ملت بزرگ‌ترين جنبش ضدانقلابي است كه در برابر انقلاب‌هاي دموكراتيك بزرگ خلق‌ها و زحمت‌كشان اروپا صورت گرفت. هر كدام از دولت‌ـ ملت‌ها يا ملت‌گرايي‌هايي كه توسط دولت، در اروپا و بعدها در سرتاسر جهان ايجاد گشت عبارت است از يك جنبش ضدانقلابي بزرگ كاپيتاليسم و بورژوازي كه عليه «سوسياليسم و پرولتاريا، انقلاب‌هاي آن‌ها در زمينه‌ي ملت دموكراتيك، همچنين همبستگي و انترناسيوناليسمِ ملت‌ها و خلق‌هاي انقلابي» صورت گرفت.

خلاصه اينكه هر دولت‌ـ ملت يك ضدانقلاب است؛ ديكتاتوري و فاشيسمِ كاپيتاليسم، بورژوازي و شركاي آنان است. نظام كاپيتاليستي و طبقه‌ي مؤسس آن يعني بورژوا، هر اندازه در برابر فئوداليسم ـ‌كه سيستمي بي‌بازده‌تر است‌ـ و پادشاهي‌‌ها و پرنس‌نشين‌هاي فئودال نماينده‌ي آن نقابي انقلابي بر چهره بزنند نيز، اساساً خلق‌ها و جنبش‌هاي «ملت دموكراتيك» انقلابيِ خلق‌ها بودند كه در مقابل اينان مي‌جنگيدند. پيروزي نيز حق همين خلق‌ها و جنبش‌هايشان بود. بورژوازي به درون تمامي اين انقلاب‌هاي خلقي و جنبش‌هاي ملت دموكراتيك نفوذ كرد. با استفاده از نيروي اقتصادي خويش و با پيشبرد چندجانبه‌ي ضدانقلاب «دولتِ مليِ ملي‌گرا» و «ملتِ دولت‌گرا» در برابر انقلاب‌هاي ملت دموكراتيك، مُهرش را تحت هژموني خويش بر پيشاني عصر نقش زد. عصر كاپيتاليستي، هژموني تمدن نوين يعني مدرنيته‌اش را در سطح جهان برقرار نمود و ترقي بخشيد.

بزرگ‌ترين خطاي پايه‌گذاران سوسياليسم علمي يعني كارل ماركس و فردريك انگلس، اين بود كه به‌جاي اينكه عليه اين ضدانقلاب «دولت‌ـ ملت» ـ‌كه در اواسط سده‌ي 19 نهايتاً در آلمان و ايتاليا به پيروزي رسيدـ به مخالفت برخيزند، از آن پشتيباني نمودند. اين خطا بعد از ضربه‌ي بورژوازي، بزرگ‌ترين ضربه‌اي بود كه تا روزگار ما بر انقلاب‌ها و جنبش‌هاي ملت دموكراتيكِ خلق‌ها وارد آورده شد. در نتيجه‌ي آن‌ها تمامي زحمت‌كشان، خلق‌ها و ملت‌ها دچار زيان‌هاي بزرگي گشته و تلخي‌هاي فراواني چشيدند.

آن‌دسته از انقلاب‌هاي ملت دموكراتيك كه در 1922ـ1919 در آناتولي و مزوپوتاميا روي دادند، به‌راستي نيز محصول مبارزات خلق‌ها بودند. اين هم‌پيماني خلق‌ها بود كه پيروزي را براي انقلاب‌هاي مذكور به‌بار آورد. تمامي بيانات مصطفي كمال كه رهبري اين انقلاب‌ها را در آن دوران برعهده داشت، بيانگر همين واقعيت است. خلق ترك و كُرد دو عنصر اصلي انقلاب ملي بودند. از نظر ايدئولوژيك و سياسي نيز ميهن‌دوستي ترك‌ها، كُردها، يهوديان(صابتائيون) و چركس‌ها، امت‌گرايي اسلامي و جريان كمونيستي در هم‌پيماني به‌سر مي‌بردند. بنابراين پيروزي‌اي كه از طريق هم‌پيماني مزبور كسب گرديد، يك انقلاب ملي دموكراتيك در برابر امپرياليسم و مزدورانش بود. با توجه به اين امر، اكيپي كه مي‌توان آن را بورژوازي ناميد، چه كار كردند؟ يعني بورژوازي ماسوني كه ترك‌هاي جوان ناميده مي‌شدند(اما اكثريت قريب به اتفاق‌شان ارتباطي با هويت تركي نداشتند) و تحت نام جمعيت اتحاد و ترقي گردهم آمده بودند، از چه كساني تشكيل مي‌شدند و از طريق كدام توطئه‌ها مُهر خويش را بر انقلاب ملي و قدرت زدند؟ تمامي دانش‌پژوهان و روشنفكران باوجدان مي‌دانند كه جمعيت اتحاد و ترقي يك سازمان توطئه‌گر و كودتاگر است. تمامي كساني كه به موضوع ارتباط دارند مي‌دانند كه قدرت را غصب نموده و ابتدا در انقلاب دوم مشروطيت و سپس در جنگ جهاني اول، مُهر خويش را بر كل[نظام] قدرت زدند. بايد بسيار به‌خوبي بر چگونگي نفوذشان در انقلاب ملي 1922ـ1919 و به‌ويژه بر توطئه، ترور و كودتاهايي كه مزدوران هژموني انگليس انجام داده‌اند واقف بود. اين‌ها بودند كه مصطفي صُبحي رهبر حزب كمونيست تركيه(TKP) و تمامي اعضاي پانزده نفره‌ي كميته‌ي مركزي را در درياي سياه غرق نمودند. حال‌آنكه بلشويك‌هايي كه اين‌ها نماينده‌شان بودند، در پيروزي انقلاب ملي داراي نقشي استراتژيك بودند. همچنين «اَدهَمِ چَركَس» ـ‌كه از طريق توطئه ناگزيرش ساختند به ارتش يونان پناهنده شودـ به همراه قوايش، نيرويي بود كه در مسير انجام انقلاب ملي، شمار بسياري از شورش‌هاي ضدانقلابيون را سركوب نمودند. همچنين بخش عمده‌اي از كساني كه تحت عنوان «متعصب» توسط آن‌ها كُشته‌ شدند، از امت‌گرايان اسلامي‌اي بودند كه در رهايي ملي نقشي استراتژيك ايفا كردند. «محمد عاكف» و «سعيد نورسي» كه بعد از پيروزي تبعيد گشتند، تا زمان پيروزي در خدمت انقلاب ملي فعاليت كرده بودند. همين نيروهاي توطئه‌گر بودند كه چه در طول انقلاب و چه بعد از آن، كُردهاي سني و علوي را ـ‌كه از قوچگيري تا درسيم و از سليمانيه تا دياربكر، به دعوت مصطفي كمال جهت همپيماني استراتژيك پاسخ مثبت دادندـ علي‌رغم اينكه داراي نقشي استراتژيك در پيروزي انقلاب ملي بودند، مورد انكار و نابودي قرار دادند. همين‌ كسان بودند كه مصطفي كمال را ابتدا از طريق سوءقصدي كه در ازمير صورت دادند و سپس اعطاي الوهيت‌هاي ميتولوژيك، بي‌تأثير نمودند و به درون بحراني عميق راندند. اين‌ها چه كساني بودند؟ بخش عمده‌ي اين‌ها را ترك‌هاي سفيدِ غير ترك و بازمانده‌هاي جمعيت اتحاد و ترقي عنوان مي‌نماييم. ماهيت‌شان اهميت دارد نه عنوان‌شان! بسيار آشكار است كه اين‌ها ضدانقلابيون بورژواگشته‌ي داراي گرايش ملتِ‌ دولتي بودند؛ آن‌ها با توسل به قدرت دولتي كه به تصرف خود درآوردند، جنبش‌هاي ملي دموكراتيكي كه هم در دوران مشروطيت و هم مرحله‌ي جمهوري به‌وجود آمدند را از طريق توطئه‌ها، كودتاها و سوءقصدها مورد هدف قرار دادند و كنترل آن را به دست گرفتند؛ حتي هيتلر نيز اعتراف به الگوبرداري از آنان نمود. اگر بخواهيم تاريخ مدرن آناتولي و مزوپوتاميا يعني تركيه و كُردستان، همچنين انقلاب ملي و جامعه‌ي ملي دموكراتيك آن كه از طريق هم‌پيماني تحقق يافت را به‌صورت واقع‌گرايانه درك نماييم، بايد ضدانقلاب مبتني بر گرايش ملتِ دولتي و ضدانقلابيونِ اين ضدانقلاب را بسيار به‌خوبي بشناسيم. به نوع ديگري قادر نخواهيم بود تاريخ معاصر و تاريخ جمهوري را به‌صورت صحيح درك نماييم؛ به‌ويژه قادر نخواهيم بود تاريخ و فرهنگ نفي و نابود گشته‌ي آناتولي و مزوپوتاميا كه داراي تاريخ و فرهنگي به قدمت تاريخ انسانيت است را به‌طور صحيح و به اندازه‌ي كافي بياموزيم. تا زماني كه نياموزيم و به‌صورت دروني نيز درك نكنيم، قادر نخواهيم بود در همان جغرافيا و سرزمين‌ها هم‌پيماني و جنبش‌هاي ملت دموكراتيكِ خلق‌هاي‌مان را با موفقيت برسازيم و توسعه دهيم.

رهيافت ملت دموكراتيك براي حل مسئله‌ي كُرد، پيش از هر چيز به تعريف صحيح تاريخ و فرهنگ كُرد مرتبط و وابسته است. تعريف صحيح تاريخ و فرهنگ، تعريف موجوديت اجتماعي را به همراه مي‌آورد. تكوين جامعه‌ي ملي به معناي برخورداري از آگاهي و روحِ «تاريخي و فرهنگي» است. انكار و نابودي كُردها در تاريخ جمهوري(اقدامات مشابه در تاريخ ساير دولت‌ـ ملت‌ها نيز وجود دارند)، ابتدا از طريق انكار تاريخ كُردها و نابودي موجوديت فرهنگي آنان آغاز گرديده است. ابتدا عناصر فرهنگ معنوي و سپس عناصر فرهنگ مادّي آنان را تصفيه نموده‌اند. به همين جهت آغاز به برساخت PKK از طريق آگاهي تاريخي و فرهنگي، سرآغازي صحيح بود. تلاش PKK جهت توضيح تاريخ و فرهنگ كُرد از طريق مقايسه با تاريخ و فرهنگ خلق‌هاي جهان و اعلان اين امر از طريق مانيفست «راه انقلاب كُردستان»، نقش رنسانس را در حيات‌يافتن دوباره‌ي تاريخ و فرهنگ كُرد ايفا نمود. مي‌توان گفت تكوين ملت دموكراتيك كُردها از طريق اين مانيفست، يك سرآغاز راديكال را رقم زد. موجوديت فرهنگي كُردها كه با كارزار 15 آگوست 1984 در جنگ آزموده شد، خود را با نمونه‌هاي بسياري از قهرماني اثبات نمود. اگر خط‌مشي ايدئولوژيك‌ـ سياسي PKK و «جنگ خلق»ي كه پيشاهنگي آن را برعهد داشت، صحيح نمي‌بود و تاريخ و فرهنگ كُردها را به‌صورت صحيح بازتاب نمي‌داد، كُردها قادر به تداوم موجوديت خويش نمي‌گشتند. كمااينكه در آن دوران گروه‌ها و اشخاص بسياري با ادعاهاي مشابهي به مسئله‌ي كُرد روي آوردند اما چون همه‌ي آن‌ها قادر به صيانت صحيح از تاريخ و فرهنگ كُرد نگشتند، در فرجام كار دچار پاكسازي گشته و از ميان رفتند.

برساخت ملت دموكراتيك كُرد، به‌لحاظ كيفي از ملت‌سازي‌اي كه از طريق رويكردهاي ملي‌گرا و دولت‌گرا سعي در تحقق آن مي‌گردد، متفاوت است. هم با ملت‌گرايي دولت‌ـ ملت حاكم تفاوت دارد و هم از رويكردهاي ملي‌گرايانه و دولت‌گرايانه‌ي كُردي متفاوت است؛ در برابر آن‌ها، عبارت از ملت‌سازي آلترناتيوِ متكي بر تاريخ و فرهنگ زحمت‌كشان و خلق‌هاست.

KCK در برساخت ملت دموكراتيك كُرد، از نقش كُردها به‌مثابه‌ي عنصر اصلي انقلاب رهايي‌بخش ملي دوران1922‌ـ1919 كه در طول تاريخ جمهوري مورد انكار واقع گرديده، صيانت مي‌نمايد. اين انقلاب ملي را نوعي انقلاب ملي مي‌داند كه به اندازه‌ي متعلق‌بودنش به ترك‌ها، ازآنِ كُردها و ساير متفقاني است كه در آن مشاركت جسته‌اند. طرد متفقان در مراحل بعدي و انكار تاريخ و فرهنگ‌شان را كودتايي عليه خصلت خلقيِ انقلاب مي‌شمارد. مقاومت كُردها در برابر اين كودتا را «مشروع، مترقي و آزادي‌خواهانه» ارزيابي مي‌نمايد. همچنين اظهار مي‌دارد كه هم‌پيماني استراتژيك كُردها و ترك‌ها كه از جنگ ملازگرد(1071) آغاز شد، بر پايه‌اي داوطلبانه بوده است و علي‌رغم دچارشدن به توطئه‌هاي مختلف نيز، از آن تاريخ تاكنون كُردها و ترك‌ها دو شريك اساسي در تشكل‌هاي قدرت و دولت بوده‌اند و بنابراين نوعي اشتراك و اختلاط تنگاتنگ بين تاريخ و فرهنگ هر دو خلق يافت مي‌شود. مي‌پذيرد كه ترك‌ها و كُردها در تاريخ هزار ساله‌ي اخير خاورميانه يك نقش استراتژيك مشترك ايفا نموده‌اند. از طريق نظرياتي كه در اين دفاعيات در زمينه‌ي تاريخ و فرهنگ كُردها گستره‌ي آن‌ها هرچه وسيع‌تر گشت، رويكردهاي ايدئولوژيك و سياسي PKK و KCK هرچه بيشتر شفاف و تقويت گشتند. از طريق نگرش مبتني بر ملت دموكراتيك كه جهت دربرگيري ساير خلق‌ها نيز باز و نافروبسته است، به روي اتحادها و اتفاق‌هاي ملي دموكراتيكِ وسيع‌تر باز مي‌باشد. به‌روز كردن و برساخت اتحاديه‌ها و فُرم‌هاي جهانشمولي(روشن‌ترين نمونه‌ي آن امت‌گرايي اسلامي است) كه در طول تاريخ در فرهنگ خاورميانه ايجاد گشته‌اند را راه صحيح رهايي و آزادي خلق‌هاي خاورميانه مي‌شمارد.

فُرم ملت دموكراتيك كُرد كه در پروسه‌ي KCK به‌تدريج يك كيفيت ساختاري‌تر به خود خواهد گرفت، يك آزمون برساخت مجدد ملي را ارائه خواهد داد كه از تمامي ابعاد به مدلي جهت خلق‌هاي خاورميانه مبدل خواهد گشت. با رنسانس انقلابي و ملت دموكراتيك خويش، در برابر انكارگرايي فرهنگي و تاريخيِ دولت‌ـ ملت‌هايي كه قادر به گذار از عامليت و دست‌نشاندگي جهت مدرنيته‌ي غربي نگشتند، يك عصر نوين يعني عصر ترقي مدرنيته‌ي دموكراتيك را آغاز خواهد كرد.

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید