اوین نژدت

زنانی که در مقابل ذهنیت و دیدگاه نظامهای حاکم که جنسیتگرایی، خشونت، جنگ و کشتار، فقر و تهیدستی، تخریب محیط زیست، سلطه و تبعیض طبقاتی را بر جامعه تحمیل میکنند، عصیان و علیه آن به مبارزه میپردازند در صفوف جنبش آزادیخواهی زنان جای میگیرند. 

جنبشهای فمینیستی از سدهی 18 میلادی بدین سو به صحنهی مبارزه به شکلی سازماندهی روی آوردند، مبارزات جنبشهای فمینیستی دستاوردهای مهمی برای آزادی زنان به ارمغان آورد. ولی آنچه که باید از نظر دور نداشت و از یاد نبرد، مبارزاتی که تحت نام فمینیسم مطرح شدند، اولین گامها و مبارزات زنان برای آزادی نیستند. در تاریخ به وضوح میتوان به اثر و رنجهای مستمر بسیاری دست یافت که زنان مبارز، مقاوم و دلیر از خود به جای گذاشتهاند و در واقع این مبارزات میراث اصلی جریانهای فمینیستی و جنبشهای آزادیخواهی زن هستند. 

قبل از پرداختن به چگونگی و اهداف جریانهای فمینیستی لازم است اندکی به بستری که لزوم مبارزات زنان را ایجاد نموده، پرداخت. طرد زنان از زندگی اجتماعی چگونه صورت گرفت؟ چرا در تاریخ نوشتاری اثری از زنان دیده نمیشود؟ چرا و چگونه این سرنوشت سیاه بر زنان سایه افکند؟ چرا اسطوره، ادیان، فلسفه و حتی علم به شکلی هماهنگ و مشترک جنسیتگرا هستند؟ چه هدفی با تبعیض و طرد زنان داشتند؟ هدف از طرح این سوالها رسیدن به سرنخی است که در ایجاد مسئلهی زن نقش اصلی ایفا میکند. دیگر بر کسی پوشیده نیست که تاریخ را مردان حاکم به قلم گرفتهاند. نه تنها زنان بلکه جامعه زمانی که برای دست یافتن به گذشتهاش، این صفحات را مینگرد، بایستی از حقانیت آن گمان داشته باشند و بخصوص هر چیزی که بیان شده را واژگون نیز بنگرند. آنگاه است که بهتر خواهند توانست به حقیقت خویش دست یابند. تاریخ را نه ارتشهای جنگاور، نه شاهان و پادشاهان مقتدر بوجود آوردهاند. تاریخ اثری از کل دستاوردهای جامعه است. جامعه بخشی مجزا از سیستمهای حاکم است و فرم و فونکسیون خود را داشته است. در مقابل این از یک سو نیروهای حاکم سعی در توسعهی  سلطهی خود داشتند و در این راه ارتشهایشان را بسیج و جنگهای بسیاری بینشان رخ داد، از سوی دیگر برای از بین بردن ارادهی جامعه بسیج شدند، در حالیکه به خشونت، کشتار و قتل عام روی آوردند و بدین علت ساختار اصلی جوامع طبیعی را برهم زدند، در عین حال با توسل به اسطوره، دین، فلسفه و علم یعنی عرصهی اندیشه و تفکر به شکلی سیستماتیک علیه جوامع بکار گرفتهاند. لذا از میان صفحات تاریخ نوشتاری بندرت میتوان به واقعیت اجتماعی دست یافت و از وضعیت جامعه آگاه شد. در مورد زن نیز این وضعیت صدق میکند. نظام مردسالار به صورتی  سیستماتیک و بسیار ارگانیزه شده در همهی عرصهها در چارچوب جنسیتگرایی و تبعیض به هستی و هویت زن تعرض میکند. میتوان بوضوح گفت که زنان با یک نظام جهانی ترور مردسالار روبرو هستند. ظاهر این نظام در برخی از مناطق تغییراتی جزئی داشته باشد هم، از نظر ماهوی یکی هستند. 

شعار اصلی این نظام این است: "نخست زن را هدف قرار دهید". تهاجمی که علیه زن صورت گیرد و نتیجه دهد ضربه زدن به جامعه است. زنانی که خانه نشین شدند، امکانی نیافتند که اندیشهیشان را بیان کنند، حتی اندیشیدن نیز برایشان ممنوع شد، از اقتصاد، هنر، صنعت و سیاست طرد شدند، آنها را به ماشینهای زایمان بدل کرده و مادرشدن را فونکسیون اصلی آنان  قلمداد نمودند و بر عقلشان گمان رفت، با ایجاد دوگانگی روح-بدن زن را فقط جسم دیده و مرد را روح قلمداد کردند و اینها همگی بخشی از ذهنیت و ایدئولوژی مردسالار است. یکرنگی مطلق ذهن مرد سبب شد که تفکر نیز یک رنگ و دگماتیک گردد. وجدان و عواطف عمیق زنان، شعور عاطفی و آنالیتیک وی که هماهنگ هستند، یکی از موانع اصلی بر سر راه مرد سلطهگر بود. اگر زنان در طول تمدن و بخصوص در عرصهی فکر و اندیشه آزادانه حضور داشتند، تاریخ تا بدین حد صحنهای برای جنگ، کشتار، خشونت و قتلعام نمیگشت. اگر دیدگاه زن که از ابعاد مختلف به مسائل نگریسته و  جزئیات را به خوبی تثبیت میکند و کلیت را مد نظر دارد، تا این حد مورد نفرت و خشم مردسالاری قرار نمیگرفت و امکان ابراز وجود را مییافت، بدون شک مردسالاری نیز به این راحتی قادر نمیشد مطلق گردد. دین را ابزاری برای حاکمیت خویش قرار دادند. هرگونه مخالفت با ظلم را به جرم مخالفت با خدا به محاکمه کشیدند. صفتهایی به سلیقهی خود به خدا نسبت دادند. خدا نیز چهرهای مردانه، ظالم و خشن گرفت. دگماتیسم دینی به حدی رسید که صدها زن در قرون وسطی به جرم جادوگری سوزانده شدند و در خاورمیانه نیز زنان با زنجیرهای دگماتیسم بسته شدند. مردان سلطهگر کاخهای طلایی ساخته و خود را حاکم مطلق قلمداد کردند. در این کاخها جامعه برده و زن در حرمسرا بردهتر شد. امکان نفس کشیدن در خانه به زنان داده نشد، مرد به عنوان امپراطور کوچک، زن و کودکان را در قلمروی خود محکوم به اطاعت کرد. 

در مراکز تمدن، جنسیتگرایی اجتماعی تاثیر بسیاری بر ساختار و فرهنگ زندگی جوامع و بخصوص ناگوارشدن وضعیت زنان داشته است. از سوی دیگر در جوامعی که خارج از حیطهی حاکمیت نیروهای تمدن بودند، یعنی در حاشیه و در کوه ها و مناطق دست نیافتی به شکل جوامع طبیعی به سر بردند، جنسیتگرایی اجتماعی رنگ و نمای ضعیفتری دارد. میتوان گفت بین قبایل و عشایر، در صحرا و کوههای صعبالعبور، در جزایری که برخورد با تمدن نسبتا کمتر است، مشارکت زنان و تاثیرگذاری آنها بیشتر است. در میان جوامع طبیعی و دور از مراکز تمدن، زنان همچون پیشاهنگ و راهنمایان جامعه، از جایگاه مناسبتری برخوردار بودهاند. سرپرستی بسیاری از عشایر و قبایل را به عهده گرفته، حتی در جنگهای دفاعی فرماندهی نیروی جنگجو بودهاند. در این میان زنان فیلسوف، طبیب، شاعر، هنرمند و ... نیز در تاریخ تمدن نامهایی از خود به جا گذاشتهاند که معمولا این زنان از خانوادههای اشرافی و ثروتمند بودهاند که امکان پیشرفت داشتهاند. 

تمدن همیشه بر آن بوده که خود را پیشرفته، مترقی و معاصر نشان داده و خارج از خویش را نیز عقبمانده و واپسگرا جلوه دهد؛ با چشماندازی به وضعیت اجتماعی و سطح مشارکت زنان در هر دو فرم زندگی میتوان سنجش صحیحتری داشت. سرخپوستانی که طبیعت را شامل روح و حس میدیدند و از صدمهزدن به آن خودداری میکردند، از مردان سفیدپوستی که بمب اتم را بر حلبچه، هیروشیما و ناکازاکی آزمودند و موجب قتلعام هزاران انسان و طبیعت شدند، هوشمندتر و مترقیتر هستند. ذهن مرد سلطهگر طبیعت را یعنی مکان زندگی خویش را ویران میکند. این عمل تناقض برجستهی عقل انسان (مرد) مدرن و مترقی را نشان میدهد. امروز نیز سرمایهداری به شکلی وحشیانه بر ارزشهای اجتماعی، منابع طبیعی و هر پدیدهای که میتواند از آن سود ببرد، هجوم میآورد.  

با گسترش نظام مدرنیتهی سرمایهداری، در شکل زندگی جامعه تغییرات مهمی به وجود آمد. شهرها و کلان شهرها به مراکز کشش روستائیان مبدل و روستانشینی، کشاورزی و دامداری که هزاران سال شهرها توسط آن و فرآوردهای آن تغذیه میشد رنگ باخت. خانوادههای بزرگ به خانوادههای هستهای تبدیل شدند. دوری از زندگی روستا یعنی دوری از خود طبیعت و شکل مادی-معنوی آن. این نیز یکنواختی زندگی را ایجاد نمود. زندگی یکنواخت که انسانها مدام در حال تلاش برای کسب معاش هستند. بازار سرمایهداری را کارخانه، کارگاه و شرکتهای بزرگ بازرگانی میگرداند. زنان و مردانی که به شهرها روی آوردند، علیرغم شرایط سخت کاری، دستمزد ناچیزی دریافت میکردند. دیدگاه جنسیتگرای سرمایهداری نسبت به ادوار قبل از خود هیچ تغییری نداشت. تفاوت اصلی هم این بود که برای سود بیشتر بایستی نه تنها مردان بلکه زنان و کودکان هم به کارخانهها کشیده شدند. آنها نیروی ارزان بازار بودند. کار طاقتفرسا، ولی دستمزد کمتر. توجیه این ناعدالتی هم آسان بود. انسان بودن زن موضوع مناقشه بود. عصر علم (!) بود. لذا باید علم اثبات میکرد که زن انسان است یا نه؟ بدین رو همانگونه که کم وزن بودن مغز سرخپوست و یا سیاه پوستان علتی برای به برده کشاندن آنها نشان داده میشد، وزن کم مغز زنان در قیاس با مغز مردان، دستاویزی شد که زنان را از حق رأی ، تحصیل، دستمزد برابر بیبهره گرداند. در حوزهی سیاست، اقتصاد، حقوق  اجتماعی نیز نابرابری و جنسیتگرایی در حد بالایی بود. 

با اینکه در غرب مرحلهی رنسانس، روشنفکری و رفرماسیون در ذهن انسان پیشرفتهای زیادی حاصل نموده بود، دگماتیسم دینی و حاکمیت مطلق شکاف برداشته بود و در بیانیههای استقلال آمریکا و حقوق بشر فرانسه حقوق انسان دوباره توضیح داده میشد، ولی این موضوع شامل حال زنان نمیشد. زنان پس از انقلاب فرانسه نیز نتوانستند همچون شهروند آزاد و برابر به حقوق خویش دست یابند. اولین مبارزات زنان برای دستیابی  به حقوق خود به شکلی گسترده در اواسط سده 19 تا اوایل سدهی 20 با هدف موقعیت برابر با مردان و حقوق مساوی با آنها بود که واژهی فمینیسم را نیز به میان آورد. زنان بر این باور بودند که آنها نیز به عنوان شهروند از حقوق یکسان با مردان برخوردار باشند. امکانات آموزش و تحصیل برای آنان نیز فراهم گردد. زنان در کشورهایی نظیر انگلستان، آمریکا و فرانسه راهپیمایی و اعتصابهای گستردهای ترتیب دادند. در آمریکا پس از اعطای حق رای به مردان سیاه پوست، زنان سفید پوست و سیاه پوست به شکلی گسترده دست به اعتصاب و تظاهرات زدند و خواستار حقوقشان شدند. پس از پایان جنگ جهانی اول کشورهای آمریکا، روسیه، انگلستان و آلمان و 21 کشور حق رأی زنان را به طور رسمی پذیرفتند. این دوره از مبارزات زنان را که معمولا مسائل قانونی و تغییراتی در چارچوب قوانین را در بردارد، اولین موج فمینیسم میخوانند. زنان مشقات و سختیهای بسیاری متحمل شدند تا جسارت مطالبهی حقوقشان را کسب نمایند. شکستن تابوهایی که در مغز و روح شان برافراشته بودند، اولین و دشوارترین قدم بود.   

دومین موج فمینیسم  مرحله‌ای است  که زنان جنسیت‌گرایی را تنها در میان مفاد قانونی نمی‌گردند،  بلکه با حضور فعال در بسیاری از صحنه‌های زندگی، دیدگاه و برخوردهای مردسالارانه را بیشتر مورد نقد قرار می‌دهند. زنان پژوهش و تحقیقات گسترده‌ای انجام می‌دهند. اگر قبلا از سیستم طرد می‌شدند، این بار با ماهیت اصلی سیستم روبرو و کمبودهایش را بهتر دیدند. در دهه‌ی 1960 زنان به این نتیجه رسیدند که  با وجودی که به حقوق مساوی با مردان دست یافته‌اند، ولی سیستم مردسالار قید ‌و ‌بندهای جنسیت‌گرا را بر زنان اعمال می‌کنند. بدین علت نیاز بود که زنان سیستم مردسالار را با ماهیت ایدئولوژیک، فلسفی، علمی، فرهنگی و عملی مورد انتقاد قرار دهند. مبارزاتی که زنان در این دوره انجام دادند، به شناختی بین زنان جهان از ملت، ادیان و مناطق مختلف نیز انجامید. زنان بهتر دیدند که جنسیت گرایی سیستم مردسالار، جهانی است. فمینیستها در عرصه‌های ایدئولوژیکی، علم، فرهنگ، زندگی فردی و سیاست مبارزاتشان را ارتقا دادند.  

سومین موج فمینیسم در اوایل دهه‌ی 1990 با نقد پراتیک و فرضیه‌های موج دوم آغاز شد. موج دوم را به زنان سفید‌پوست، نخبه و الیت که اغلب از طبقه‌ی متوسط و فرادست هستند، نقد می‌کنند. آنها بر این باورند که فرضیه‌هایی که زنان را یکرنگ و با یک نوع تفکر تعریف می‌کنند با ذات زن در تضاد است. به تحول اجتماعی که هرگونه خشونت علیه زنان را رفع نماید، اهمیت قائل شدند.  موج سوم سلطه‌گری، نژادپرستی، نظام طبقه‌داری، میلیتاریسم، استعمار و تبعیض نژادی را نیز پدیده‌هایی مربوط به نظام مردسالار ارزیابی می‌کند. فمینیسم موج سوم بر تنوعات زنان اشاره دارد و برجسته ساختن این تنوعات را بخشی از مبارزه‌ی خود محسوب می‌کنند. موج سوم نظام سرمایه‌داری را به طور رادیکال انتقاد و رد می‌کنند. بر این باور است که نظام سرمایه‌داری استعمار جامعه، ملت و زنان را به اوج رسانده است. در ضمن با جای دادن زنان در چرخه‌ی سیستم سرمایه‌داری، خشونت و تبعیض جنسیتی با اینکه افزایش یافته، اما کمتر قابل مشاهده است. این نیز علتی است که زنان به وضعیت موجود اعتراض نسبی داشته باشند. 

پیشرفتهایی که در کشورهای غربی از سوی زنان به وجود می‌آمد، به مناطق دیگر جهان نیز انعکاس می‌یافت. بخصوص در خاورمیانه بیداری ملتها، مبارزات سوسیالیستی و چپ گرا زمینه‌ای فراهم نمود که افراد جامعه با دیدگاههای معاصر جهان آشنا شوند. مدلهای سیاسی و اداری تغییر پیدا می‌کردند و وضعیت اجتماعی نیز به نوبه‌ی خود در حال تحول بود و زنان نیز موضع دیگری یافتند. 

البته بایستی این را نیزبه زبان آورد که در بعضی از کشورهای خاورمیانه هنوز حقوق مساوی زن-مرد وجود ندارد. در برخی از کشورها با تاثیر از تحولات جهانی، حقوق مساوی شهروندان تصویب شده است. در بعضی از کشورها بخصوص ایران زنان تلاش زیادی به خرج دادند تا بتوانند از حق تحصیل و رأی برخوردار شوند. مشارکت فعال زنان ایرانی در دوره مشروطه‌ی اول، دوم و پس از آن نیز بسیار چشمگیر است. زنان نه تنها خواهان حقوق خویش شدند بلکه در مقابل سیاستهای وابسته‌ی دولت، وضعیت کشور و مشکلات اجتماعی نیز معترض بودند. تظاهرات و تحریم زنان به مرحله‌ای رسید که سیاستمداران را وادار به عقب نشینی کرد. زنان فمینیست ایرانی (سکولار) و فمینیستهای مسلمان در پایان دادن به نظام شاهنشاهی نقش بسزایی داشتند. حتی فمینیستهای ایرانی برای نشان دادن اعتراض به سیاستهای غرب گرا و خشونت‌بار نظام پهلوی، محجبه شده و روسری به سر کردند و به خیابانها ریختند. فمینیستهای مسلمان نیز با الگو قرار دادن حضرت فاطمه، در عرصه‌ی سیاسی و اجتماعی فعالانه حضور داشتند.   

جمهوری اسلامی ایران شروع مرحله‌ی دیگری برای جامعه‌ی ایرانی بود. سیستم سرمایه‌داری تا رده‌ی زیادی بر زندگی اجتماعی نفوذ کرد. هرچند نظام ایران مدعی مخالفت با سیستم سرمایه‌داری است، در واقع بیش از دولتهای پیشین، جمهوری اسلامی، ایران را به سیستم سرمایه‌داری آلود. از مناسبات اقتصادی گرفته تا سبک زندگی شالوده‌ای از رسم و رسوم فرهنگ قبلی و فرهنگ سرمایه‌داری است. از یک سو واپسگرایی و نظرات دگماتیک نظامهای پیشین، از سوی دیگر مدرنیزه کردن سیستم به شکل محتوا. این نیز شناخت صحیح سیستم را مشکل می‌سازد.

از اوایل انقلاب حجاب اجباری شد. مخالفتهایی که از سوی زنان سکولار صورت گرفت با خشونت تندی روبرو گشت و بسیاری از زنان فمینیست ایرانی یا راهی زندان و یا کشور را ترک کردند. عرصه برای زنان فمینیست اسلامی گشوده شد. آنها با دوباره توصیف کردن اسلام برآن شدند که قوانین موجود