تولد دوباره‌ی گل لاله

صفحات اصلی1398/11/10

هرچند که سعی می‌کنم به یاد آورم دفعه‌ی اول، من تو را کجا دیده‌ام اما متأسفانه هر کاری می‌کنم به خاطر نمی‌آورم

آی‌ریحان ژین‌دا

هرچند که سعی می‌کنم به یاد آورم دفعه‌ی اول، من تو را کجا دیده‌ام اما متأسفانه هر کاری می‌کنم به خاطر نمی‌آورم. بعضی وقت‌ها خاطرات انسان محو می‌شوند و گاهی اوقات نیز با وقوع رویدادی جزئی همگی در برابر چشمان انسان دوباره ظاهر می‌گردند. مثل این‌که تو چقدر برای یادآوری خاطره‌ای تلاش نمایی آن نیز همان‌قدر از یاد تو رود و گاهی اوقات نیز با استشمام بویی با لبخندی و یا در لحظات پیش پا افتاده‌ای از زندگی این خاطرات از اعماق وجود، خود را نمایان می‌سازند.

زمان دقیق را به یاد نمی‌آورم اما خوب به خاطر دارم یکی از روزهای گرم تابستان در کوهپایه‌های کوهستان قندیل بود؛ تو به تازگی به حزب ملحق شده بودی. روز ماه و آن را نیز به خاطر ندارم اما صحبت کردن زیبای تو با لهجه‌ی سورانی به مانند آهنگی آرام و گوش‌نواز در دل و ذهن من حک گشت. آن‌چه بود پرسش‌های پی در پی تو بودند و البته تو نیز برای یافتن پاسخ این سوالات در کوهستان به سوی زندگی جدیدی گام برداشته بودی. هر سؤال تو نمایانگر اشتیاق زیاد تو برای شناخت رهبر آپو، جنبش آزادی‌خواهی و طرز زندگی بود. نگاه تو با آن چشمان زیبایت آرامش را به ارمغان می‌آورد. سیما، صدا و نگاه تو ترکیبی نازنین و زیبا را ایجاد نموده بود. جوش و خروشی که در صدا و خنده‌های تو جاری بود روشنایی و امید را به اطراف ساطع می‌نمود. انرژی و یا فاکتور ناشناخته‌ای در اطراف تو بود که کسی قادر به توضیح و تفسیر آن نبود. چیزی متفاوت بود، انرژی‌ای پر از رنگ و نور بود. چیزی وصف ناپذیر که موجب فراموش کردن درد، رنج و زشتی از یاد انسان می‌شد. آن روز کسی ازما قادر نبود روشنایی و درخشش چشمان تو را توصیف نماید. ما نیز تنها با این درخشش فوق‌العاده زندگی را سپری می‌نمودیم و از معنا و تفسیر آن ناتوان بودیم. ای رفیق عاشق نور و روشنایی، بعد از آن همه سال، بعد از سپری نمودن آن همه لحظات زندگی و رویدادهای مختلف الان به خوبی درک می‌کنم که آن روز در چشمان تو تنها عشق بود که می‌درخشید. هر فردی با دیدنت آن عشق را در وجود تو حس می‌کرد ولی کسی از ما این عشق و معنای آن را نشناخته بود. عاشقی مسئله‌ای علمی نیست و هیچ علمی نیز قادر به تحلیل و تفسیر عشق و عاشقی نیست. عاشقی به مانند دیوانگی است. در ادبیات ما نیز رایج است به کسی که عاشق شده می‌گویند دیوانه شده و به بیابان زده است. در واقع برای آمدن به این کوهستان‌ها پیش از هر چیزی عشقی که دیوانه می‌کند نیازمند است. زندگی در کوهستان عشق و عاشقی را می‌طلبد زیرا معنای حقیقی عشق در کوهستان‌ها پنهان گشته است.

ای رفیق عاشق روز و روشنایی من ... ای گل لاله ... ای جوش و خروش زندگی ... آیا داستان گل لاله را می‌‌دانی؟ من این داستان را امروز برای پاسداشت یاد تو بازگو می‌کنم. نمی‌دانم این داستان به مانند داستان زندگی تو است یا ای رفیق من داستان زندگی تو به مانند اوست. این داستان از داستان زندگی تو قدیمی‌تر است. گاهی صحبت از نو و کهنه، ارزش بعضی چیزها را از بین می‌برد. به همین خاطر به جای پرداختن به نو و کهنه بودن آن این مهم است که این داستان زندگی‌ست. زندگی که در ابتدای تشکیل هستی تخم رویشش را کاشته است از راه داستان‌ها به ما انتقال می‌یابد. داستان شروع زندگی و ادامه‌ی آن به مانند گل لاله است که در کوه‌های بلند سبز می‌شود.

گفته می‌شود که زمانی‌که خدا زندگی بخشید و به هر موجود زنده‌ای روح را عطا نمود به گل‌ها می‌گوید " شما را در هر جایی که بخواهید زنده می‌کنم " هر گلی جایی را برای خود انتخاب می‌نماید. اما دو گل نرگس و لاله جایی که دور از دسترس است و شرایط آن دشوار است را انتخاب می‌نمایند. خدا از آن‌ها می‌پرسد چرا این مکان را انتخاب نموده‌اید؟ گل نرگس می‌گوید " برای ان‌که دست کسی به من نرسد در دیدرس باشم اما هیچ کس نتواند من را بچیند" یعنی در برابر چشم اما دور از دست. به خصوص برای آن‌که دست انسان‌ها به من نرسد می‌خواهم در صخره‌های بلند و خطرناک برویم". در سرزمین ما نرگس تنها در صخره‌های بلند نمی‌روید در دشت‌ها نیز وجود دارد اما گل نرگس دشت پرورشی هستند و به طور طبیعی نمی‌رویند.

گل لاله نیز می‌گوید؛ برای آن‌که هر کسی نتواند من را به دست آورد و تنها کسانی‌که عاشق من هستند بتوانند به دنبال من بیایند بدین دلیل جایی آن‌قدر بلند و دور را انتخاب می‌نمایم. " خدا به خواست معنادار هر دو گل خوشبو آن‌ها را در کوردستان زنده می‌گرداند. داستان نقل می‌کند خداوند گل نرگس را در صخره‌های بسیار بلند قرار می‌دهد و تنها از دور قابل دیدن است و هیچ کس نمی‌تواند خود را به او برساند. گل لاله را نیز در کوه‌های زاگرس توروس در ییلاق قرار می‌دهد. برای آن‌که هر کسی که عاشق آن است در پی آن باشد و آن را در جای دور از دسترس جستجو نماید و راحت به دست نیاورد. شاید حتی برای رسیدن به آن کسی را بکشد. شاید از خود بپرسیم که چرا لاله نیز به مانند نرگس در صخره‌های بسیار بلند نمی‌روید؟ خود را از دست و چشم عاشقانش دور نیانداخت؟ لاله می‌گوید " من تنها گلی برای رنگ و بوی خوش نیستم. در عین حال برای بسیاری از بیماری‌ها دارو هستم. انسان هر اندازه که خرابی نیز داشته باشد من نمی‌توان آن‌ها را از بدست آوردنم محروم نمایم. من به آسانی به دست نمی‌آیم اما پسرکی چوپان و یا دخترکی شیردوش غیرممکن نیست که من را نبینند. ممکن است. ممکن است برای مادری باردار یا مبارز راه آزادی درمان باشم.

رفیق من، ویان جاف، ستاره‌ای که از باشور کوردستان برآمده‌ای. عاشق روز و روشنایی. لاله‌ی ییلاق‌های بلند. تو نیز مانند لاله‌ی خوشبو و زیبا، با عشق به کوهستان‌های بلند به این زندگی جدید گام نهادی. بذری‌ که در ابتدای کیهان کاشته می‌شوند در مرحله‌ای تاریخی در موجود زنده‌ای رشد می‌یابد. هرزگاهی در جامعه‌ای، گلی، ستاره‌ای، جریان آب کانی‌ای و یا در یک زن حیات می‌یابد. در عصر ما نیز در باغچه‌ی گل‌ها حیات آغاز گشت و یکی از آن گل‌ها ویان بود. باز هم در عصر کنونی ما در جریان رودی جان گرفت، از سارا تا ویان صدها کانی و آب زلال به این رود پیوستند، تا سرانجام سیلابی پر جوش و خروش را سبب شدند.

 

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید