تەنیا هایا

در سرزمین نان در پی نان دوانیم ! (رهبر آپو)

این سرنوشتی است که برای این خلق بی‌‌گناه رقم زده اند!

آری این است سهم مردمانی که این سرزمین را آباد کردند و خاکی که بشریت را در دامانش پرورد.

روزگار غریبی است !

سهمت از بودن هویتی است که نه ازآن توست و رنجی است که دیگری چپاولش را افتخار داند!

در سرزمینی که گندم عاشقانه می سرود و آفتاب نگاه مهربانش را هیچ گاه از آن دریغ نکرده است، سهم دخترکانش خون گریه است و بافتن دردهاشان در تاروپود قالی و دفن آرزوها و عشق‌هایشان در حجله هوس پیرتاجران مرگ و بیداد!

در آغوش خاک پذیرنده میهنم، در جاری رودهای زرینش که به مردمانش ارزانی می‌دارد، سهم مادرانم که می‌شورند بر این بیدادی، ضربه کین بیگانه است که نعره می زند که این خانه بر صاحب خانه حرام است!

زالوی بیگانه می‌مکد خون رگهای مام میهنم را و سهم پسرکانش فروش زندگیشان است به نرخ لقمه نانی!

میهنم را دزدهای ریا ویران می‌کنند و رنج مردمانش را در بیگانه سرزمینشان به یغما می برند!

آری! باری که این مردمان بی تاوان بر دوش می کشند، نه کوچک باری است بار سنگین غربت در سرزمین مادری کم نیست؛حال زنده ماندنشان هم به فتوای جهل وعمامه حرام است !

دنیا جار حقوق بشر سر می‌دهد و در سرزمین من هنوزبه جرم پس زدن وعده استعمارگر وسرخم نکردن در برابر دژخیم، سهم آنان که غم نان نمی‌گذارد در بیکران زندگی زیستن را تجربه کنند وباری به سنگینی وجدان بر دوش می‌کشند؛مرگ است و عدم !

گر لقمه حرام این باشد که در میان حلقه حصر زورگو با زور بازو، از درون آتش ظلم و جور نان درآوری، آیا در این جهان کر و کور لقمه‌ای حلال خواهی یافت ؟!

اگر تاوان سیروان و سیروانها این است که زندگی خفت بار و شغال وار را بر خود روا نمی بینند، پس حرام باد زندگی ای که شأن انسان بودن را با میزان فروختن روح و وجدان می سنجند!

کوله بار افتاده بر خاکت را نظاره‌گرم و مات و مبهوت و عاجز از درک این نیروی بی نظیر که دانسته مرگ را در آغوش می‌گیرد و قاه قاه می‌خندد به بیچارگی قارونهای مدرن!

هنوز هم نمی‌دانم به کدامین جرم، زهر سربین کینه‌شان را در سینه‌ات خالی کرده‌اند ؟! نه حق کسی را پایمال کرده‌ای، نه به حریم کسی تجاوز کرده‌ای، نه توطئه‌گری، نه ربا خواری، نه با نقاب دین بهشت می‌فروشی!

جرم ما کرد بودن است! تا زمانی که هویتمان را با دستهایمان در گور انکار و فراموشی دفن ننمائیم ،سهممان خون و گلوله است.

سهممان این است که یا به قول شاعر نامی کرد(هژار موکریانی)بانگ برآوریم که :ئەی مردن لە کوێی،ژیان کوشتمی !(ای مرگ کجایی که زیستن مرا کشت!) یا سرسختانه در این جنگ بودن، باری سنگین بر دوش، طعم مرگ گلوله سربازان تشنه خون را بچشیم که می دانند زدن این سیبل‌های زنده مجازاتی برایشان در پی ندارد.

آری این است داستان نان! به قول رهبر عبدالله اوجالان در سرزمین نان در پی نان دوانیم.

سرزمین زخم خورده ام!

ناله بس کن!

بجنگ!

که گر نجنگیم نه نان که زندگی بر ما حرام خواهد گشت! گر نجنگیم خون سیروان‌هایمان که هیچ، در مقابل چشمان نابینای روزمرگی هر روز هزاران سیروانت را به تاوان کورد بودن به گلوله خشم و کین خواهند بست.

بجنگ تا سایه این تقدیر شوم را برداریم و آفتاب جاودانه گردد...

                                                                                                                                                   تەنیا هایا

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید