آرین زانا

در سرزمین کهن کردستان آنچه به بخشی از تاریخ لامتغیر این دیار الهگان تبدیل گشته، گره خوردن تاروپود تاریخ این اسطوره ای دیار با دلاوری ها و جنگاوری شیرزنانی که افسانه آزاد زیستن را با خط سرخ شهادت قلم زدند. کردها به مثابه خلقی آشتی خواه هیچ گاه در فکر هجوم به همسایگانشان نبوده اند، لیکن همیشه به دلیل خاک حاصلخیز و غنی خود چشم طمع بدخواهانش همیشه در پی این دیار زرین بوده است .

در پاسداری از این زیبا سرای ایزدبانوان برکت و جاودانگی  چه جانها که قربانی نگردید، چه سرها که بر دار نشد، چه دلها که زخمین نشد،چه دیده ها که خون نگریست و چه روحهای بی آلایشی که جلودار کاروان ستارگان جاودان نگشتند.

زنان کرد که سرشتشان با فرهنگ مقاومت ایزدبانوان این دیار آمیخته گشته با روح سرکش و یاغی مبارزشان هیچ گاه تسلیمیت را نپذیرفته و با خون خود نامشان را در تاریخ جاودانه کرده اند.

داستان مقاومت زنان کرد در قلعه دم دم یکی از هزاران حماسه هایی است که بعد از چهار سده از این رویداد هنوز هم ورد زبان هنرمندان وانسانهای جستجوگر حقیقت است.

قمری دختر امیرخان لپ زرین  بود که بعد از کشته شدن همه جنگجویان قلعه به دست صفویان همراه با زنان قلعه تسلیمیت را خیانت دانسته و سلاح به دست تا آخرین دم با شجاعتی بی مثال در برابر دشمن ایستاده و بعد از تمام شدن مهماتشان خود را از دیوار قلعه پایین انداختند. مقاومت قمری و زنان دیگر قلعه تنها برای دفاع از قلعه نبود،  که آنچه جای تأمل دارد انرژی نهفته در ذهن زنان کرد است که وقتی به حقیقت درونیشان پی می برند، چونان طوفانی  یاغی، ماسک افکار کهنه پرستانه را برداشته و نیروی واقعیشان آشکار می گردد.

آری آنچه قلعه دم دم را ورد زبانها کرد شیرزنانی بودند که زن بودنشان نه جای شرم جامعه مردسالار که اسوه ی مقاومت و فخر این کهن دیار گردید.

چهار سده پس از این حماسه آفرینی زنان کرد ، دخترانی از نسل قمری آتشکده خاموش گشته به دست سپاهیان خرافه و جهل را دیگرباره روشن کرده و اسلحه و گل به دست، دنیای مردسالارانه را زیرورو کردند. این دخترکان که عدالت و زیبایی همزادشان است همقدم با کوهستان ، مأوای خداوندان به مرگ می خندند و در نگاهشان رودباری ازعشق جریان دارد. آری این الهگان جسور می دانند که آزادی بهایی بس عظیم می طلبد که باید پرداخت.

زیلان این دخترک آشنا با قانون بی قانونی و رنجیده از آنها که با داستان بلوط پیر بیگانه بودند، بیزار از ظلم اهالی جنگل به دامان مادرش کوهستان پناه برد و با لالایی های قندیل  افسونگر خواب آزادی دید واز چشمه جاودانگی نوشید و برای تعبیرش رو سوی جوانرود پیرگشته از دست جادوی عمامه ها کرد. با گیسوانی بافته و تافته با فریاد مقاومت قمری و بالهای فرشتگان دم دم. زیلان نه یک زن ، که کوله باری است پر از حماسه و خوشه ای از تاریخ.

نارنجک زیلان نه جسمش را، که مغزهای پوسیده از دروغ و خرافه را پاره پاره کرد و افسانه سیمرغ را در گوش اهالی این کهن وادی زمزمه کرد و دست در دست قمری های آزاد نغمه رهایی سر داده و در آسمان  ایزد خدایگان ستاره ای گشت جاودانه.

دیگر دختران جوانرود در نجواهای درگوشیشان از داستانهای تازه ای می گویند! دیگر خوابهایشان بوی کوهستان گرفته و در دفترهای خاطراتشان می نویسند گریلا بودن چه زیباست...

آسوده بخواب رفیق که مرگ پروانه ها عشق است و عشق حیات آزاد...

 

عضویت در خبرنامه

ایمیل خود را وارد نمایید